تبلیغات
مجربات طب سنتی - لغت نامه کتاب رساله افیونیه (1)

آدرس آی پی:
سیستم عامل:
نسخه: بیت
اندازه تصویر:

مجربات طب سنتی - لغت نامه کتاب رساله افیونیه (1)

مجرب ترین نسخه های طب سنتی،خواص گیاهان دارویی،دانلود فیلم و صوت آموزش طب سنتی،اخبارومقالات

به کانال تلگرام مجربات طب سنتی با 110 هزار عضو بپیوندید
@Tebesonati391
صفحه خانگی اضافه به علاقمندی ها نسخه ی موبایل
تبلیغات

تبلیغات

امکانات



معرفی سایت به دوستان

 
نام شما :
ایمیل شما :
نام دوست شما:
ایمیل دوست شما:


Powered by ParsTools

نویسندگان

آمار

کل مطالب ارسالی:
کل نویسندگان:
بازدید امروز:
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل:
بازدید کل :
آخرین بازید :
آخرین بروزرسانی:

خوش آمدید لطفا برای حمایت از وبلاگ روی بنرهای تبلیغاتی کلیک کنید با تشکر
آپلود عکس
موضوع: لغت نامه کتاب رساله افیونیه | نویسنده: seyed

لغت نامه کتاب رساله افیونیه (1)


لغت نامه کتاب رساله افیونیه از سری کتابهای طرح احیای میراث مکتوب. لازم به ذکر است مسئولیت صحت آن بر عهده نویسندگان این کتاب می باشد.

اطبّا: جمع طبیب، پزشکان. (آنندراج)
اطلیه: طلا کردن، رجوع شود به طلاء. (لغت نامۀ دهخدا)
اعانت کردن: یاری دادن، مظاهرت کردن و پشتیبانی کردن. (منتهی الارب)
اعمال: کار فرمودن و در کار آوردن، کار بستن. (منتهی الارب)
اعیا: درماندن و مانده شدن. (منتهی الارب) دشوار شدن کار بر کسی و درمانده کردن کسی را در کار. (آنندراج)
اغلظ: درشت‌تر، سطبرتر، صفت تفضیلی از غلظت، غلیظ‌تر. (آنندراج)
افاقه حاصل شدن: به هوش آمدن. (لغت‌نامه دهخدا) 
افراط: زیاده روی. (آنندراج)
افساد: فاسد شدن، از بین رفتن. (آنندراج)
افواه: دهان‌ها. (منتهی الارب)
اَفید: صفت تفضیلی مفیدتر. (آنندراج)
اقراص: جمع قرص، حب‌ها. (آنندراج)
اقرب: صفت تفضیلی از قریب، نزدیک‌تر. (آنندراج)
اقوی: صفت تفضیلی قوی‌تر. (آنندراج)
اکابر: جمع اکبر، بزرگان. (آنندراج)
اکتحال: سرمه کشیدن به چشم. (منتهی الارب)
اکثف: صفت تفضیلی، تیره‌تر، ستبرتر، کثیف‌تر. (لغت نامۀ دهخدا)
اکحال: جمع کُحل، سرمه. (لغت نامۀ دهخدا)
اکل: خوردن، تناول کردن. (منتهی الارب)
اکلیل: تاج. (منتهی الارب) چَتر گونه‌ای که در برخی از گیاهان بر سر گیاه پیدا شود حامل بزر یا ثمر آن و آن را به فارسی تاج گویند. (لغت نامۀ دهخدا)

امتزاج: آمیخته شدن. (منتهی الارب)
امتناع: بازایستادن، سرباز زدن. (منتهی الارب)
امرود:گلابی. (آنندراج)
امزجه: جمع مزاج، خلط‌ها. (آنندراج)
املس: هموار، نرم. (لغت نامۀ دهخدا)
انتعاش: نیکو شدن حال کسی، بهبود یافتن، بلند شدن، برخاستن. (غیاث اللّغات)
انتفاع: بهره و نفع بردن. (آنندراج)
انتهاز: فرصت یافتن. (منتهی الارب)
انجذاب: کشش پذیری و کشیده شدن. (منتهی الارب) و باشد که مادۀ آماس را مددی بدو پیوندد که این پیوستن مدد را انجذاب گویند. (ذخیرۀ خوارزمشاهی، ج2، ص39)

انحا: جمع نحو، راه‌ها و سوی‌ها، طریقه‌ها. (منتهی الارب)
انحلال: حل شدن، گشاده شدن. (لغت نامۀ دهخدا)
اندمال: بهبود یافتن و به شدن زخم و جراحت. (آنندراج)
انزل: صفت تفضیلی از پایین‌تر و فروتر. (آنندراج)
انصباب: ریخته شدن آب و هرچه رقیق باشد. (آنندراج)
انضاج: صلاحیّت پیدا کردن خلط فاسد جهت دفع. (کشّاف اصطلاحات الفنون، ص192)
انعاظ: به نعوظ داشتن. (بحرالجواهر)
انعقاد: بسته شدن. (منتهی الارب)
انفع: صفت تفضیلی از نفع، نافع‌تر، سودمندتر. (منتهی الارب)
انفعال: شرمندگی. (آنندراج)
انقسام: بخش بخش شدن. (منتهی الارب)
انکسار: شکسته شدن. (منتهی الارب)
انهزام: ویران و منهدم شدن، شکسته شدن. (آنندراج)
اورام: جمع ورم، آماس. (منتهی الارب)
اوطان: جمع وطن. (منتهی الارب)
اهون: خوارتر، آسان‌تر. (منتهی الارب)
ایراث: میراث دادن. (منتهی الارب)
بارد: سرد. (آنندراج)
البان: جمع لبن، در معنی شیر و شیره گیاه. (آنندراج)
باه: شهوت، نیروی جنسی. (لغت نامۀ دهخدا)
بحارین: جمع بحران، منازعه طبیعت با مرض (لغت‌نامه دهخدا)
بخل: امساک، ناجوانمردی و منع از مال خویش. (لغت نامۀ دهخدا)
برد: سرما. (آنندراج)
برودت: سرما. (آنندراج)
بُشاعت: طعمی مرکّب از تلخ و قبض. (لغت نامۀ دهخدا)
بقاع: جمع بقعه، خانه‌ها و سرای‌ها. (ناظم الاطبّاء) پارة زمین که از زمین‌های دیگر ممتاز باشد. (آنندراج)
بُقول: جمع بقل، تره‌ها. (منتهی الارب) تره و سبزه که از تخم روید، نه از بیخ. (آنندراج)
بلاد: جمع بلده، سرزمین‌ها. (آنندراج)
بلّت: رطوبت
بلید:کاهل، سست. (تکلمة الاصناف، ص34)
بنیاد کردن: کاشتن. (برهان قاطع)
بوزه: شرابی است که ازآرد برنج و ارزن و جو سازند و درماوراء النهر بسیار خورند. (آنندراج)
بوزینه: میمون. (آنندراج)
بیاض: سفیدی. (آنندراج)
بیختن: یا بیزیدن، غربال کردن و پرویزن کردن. (آنندراج)
پادزهر: تریاق، هرچه رفع زهر کند. (برهان قاطع)
تارک: ترک کننده، رها کننده. (آنندراج)
تام: چیزی که اجزای آن کامل باشد، تمام، درست، ضّد ناقص. (لغت نامۀ دهخدا)
تبرید: سرد کردن، خنک گردانیدن. (منتهی الارب)
تبش: گرما و گرمی را گویند. (آنندراج)
تبلید: سست و ناتوان شدن در کار. (منتهی الارب) 
تثخین: سطبر و سخت گردانیدن. (لغت نامۀ دهخدا)
تثقیل: گران گردانیدن. (منتهی الارب)
تجذیر: بریدن و از بیخ کندن. (لغت نامۀ دهخدا)
تجفیف: خشکانیدن. (آنندراج)
تحرّس: خویشتن را از چیزی نگه داشتن و خود را پاس داشتن از آن. (منتهی الارب)
تحقین: تنقیه کردن. (لغت نامۀ دهخدا)
تحویل: کوچ کردن. (آنندراج)
تخدیر: سست گردانیدن عضوی، بی‌حسّی و سستی اندام. (ناظم الاطبّاء)
تخلخل: زیاد شدن حجم بدون آن که چیزی از خارج بر آن ضمیمه شود و ضد آن تکاثف است. (تعریفات، جرجانی، ص38)
تدارک: سزا و عاقبت. (لغت نامۀ دهخدا)
تدهین: چرب کردن و روغن مالیدن. (آنندراج)
ترقیق: ضد غلیظ گردانیدن، رقیق گردانیدن چیزی. (منتهی الارب)
تسخین: گرم کردن. (منتهی الارب)
تسدید: ایجاد سده کردن
تسعیط کردن: دارو اندر بینی چکاندن. (ذخیرۀ خوارزمشاهی، ج3، ص101)
تسمین: فربه کردن. (منتهی الارب)
تشمیس: آفتاب دادن و به آفتاب خشک کردن. (منتهی الارب)
تشهیر: آشکارا کردن. (منتهی الارب)، رُسوا کردن کسی را. (اقرب الموارد)
تصحیف: خطا کردن در قرائت. (لغت نامۀ دهخدا)
تصفیه: صاف و بی‌غش گردانیدن. (لغت نامۀ دهخدا)
تضمید کردن: آنچه از غلیظ‌القوام که مایع و نرم باشد بر عضو بمالند و ببندند. اعم از آن که موم روغن داشته باشد یا نداشته باشد. و به عقیدهء صاحب الابنیّه شمع مادهء همۀ ضمادهاست. (لغت نامۀ دهخدا)

تعدیل: برابر کردن چیز را به چیزی، تسویه. (لغت نامۀ دهخدا)
تعریض: پهن نمودن چیزی، گشاده و فراخ کردن. (لغت نامۀ دهخدا)
تعلیق: درآویختن و بند کردن. (لغت نامۀ دهخدا)
تعویض: بدل کردن، تبدیل کردن، تغییر دادن. (لغت نامۀ دهخدا) در معنی ترک کردن موادّ مخدّر به صورت جایگزین کردن و تغییر دادن آن با مادّهء دیگر است.

تعویق: بر درنگ داشتن و باز داشتن و مشغول کردن. (منتهی الارب)
تغیّر: از حال بگشتن. (آنندراج)
تفاهت: در خوردنی‌ها آن طعام که نه شیرین و نه ترش و نه تلخ باشد. (لغت نامۀ دهخدا)
تفتیح: گشادن، بشکافیدن. (لغت نامۀ دهخدا)
تفحّص: پژوهش. (صحاح الفرس)
تفریط: ضایع کردن، عجز پیش آوردن در کاری و تقصیر کردن در کاری. (منتهی الارب)
تفه: تفه چیزی را گویند که مزه او پیدا نباشد. (ذخیره خوارزمشاهی)
التقاط: برچیدن و از زمین برگِرفتن چیزی را. (منتهی الارب)
تقبیح: قباحت و زشتی کار. (ناظم الاطبّاء)
تقطیر کردن: به دست آوردن مایع از بخار چیزی و چکانیدن. (منتهی الارب)
تقیّد: خویشتن را بند کردن. (منتهی الارب)
تقیید: قید کردن و بند نمودن. (غیاث الّلغات) و بازداشتن. (منتهی الارب)
تکاثف: برهم نشستن و سطبر شدن. (منتهی الارب) و غلیظ شدن. (آنندراج)
تکثّر: بسیار نمودن و بسیار شدن. (آنندراج) (منتهی الارب)
تکثیف: سطبر گردانیدن. (منتهی الارب) انبوه و غلیظ گرانیدن. (اقرب الموارد)
تکمید: گرم کردن عضوی به بستن کماد و جز آن بر وی. (منتهی الارب) تکمید آن را گویند که چیزی سازند از مس یا گوهری دیگر و دارویی که گرم کرده اندر وی کنند و بر موضع علّت نهند تا حرارت و قوّت دارو به آن ‌رسد و اگر این دارو اندر مثانه گوسفند یا مثانه گاو کنند همان باشد. )ذخیرة خوارزمشاهی، ج2، ص119)

تکوّن: هست شدن و بودن. (منتهی الارب)
تمدّد:کشیده شدن و خویشتن یازیدن و خمیازه. (آنندراج)
تمریخ: روغن با دارو در مالیدن و روغن و نحو آن مالیدن بر خود. (منتهی الارب)
تمسّک: چنگ در زدن. (منتهی الارب)
تمضمض: آب در دهان جنبانیدن جهت وضو. (منتهی الارب)
تمطی: خمیازه، کشواکش. (ناظم الاطبّاء)
تمهید: هموار و نیکو کردن کار. (منتهی الارب)
تناوب: به نوبت کار کردن. (آنندراج)
تنزّل: فرود آمدن، پایین آمدن. (آنندراج)
تنضیج: پخته شدن مادة بیماری، رجوع شود به نضج. (لغت نامۀ دهخدا)
تنفّر: رمیدن و نفرت و انزجار و کراهت و بی‌میلی. (آنندراج)
تنقّل: بسیار برگشتن، از جایی به جایی شدن. (منتهی الارب)
تنقیه: اماله کردن، وارد کردن داروهای مایع و مخصوص در داخل رودۀ بزرگ از راه مقعد جهت پاک کردن روده از پلیدی و غایط دیرمانده و فساد انگیز. (لغت نامۀ دهخدا)

تنویم: به خواب کردن و خوابانیدن. (منتهی الارب)
توالس: همدیگر را یاری دادن درفریب و با هم فریفتن. (منتهی الارب)
توسّط: میانه روی و اعتدال. (آنندراج)
تهزیل: لاغر گرد انیدن. (منتهی الارب)
تهییء: راست و نیکو کردن کار. (ناظم الاطبّاء)
ثفل: پیخال، مدفوع. (آنندراج)
ثقات: جمع ثقه، به معنی معتمد و شخص طرف اطمینان. (لغت نامۀ دهخدا)

جاریه: همسایه. (آنندراج)
جازم: عزم استوار کننده. (آنندراج)
جسور: دلیر، گستاخ، بی‌پروا. (لغت نامۀ دهخدا)
جماع: مقاربت. (لغت نامۀ دهخدا)
جمهور: همگی. (آنندراج)
جوهر: جوهر آن چیزی است که به ذات خود قیام کند. (لغت نامۀ دهخدا)
حابس: حبس کننده، در بند دارنده. (لغت نامۀ دهخدا)
حاذق: طبیب چیره دست. (لغت نامۀ دهخدا)
حار: گرم. (تکلمة الاصناف)
حبّ: داروهای کوفته و سرشته و به گلوله‌های خرد به اندازه ماشی تا نخودی و کوچک‌تر و بزرگ‌تر. (لغت نامۀ دهخدا)
حداثت: جوانی و نوجوانی. (لغت نامۀ دهخدا)
حدّت: زیاده از حد بودن و شّدت. (لغت نامۀ دهخدا)
حقنه: تنقیه نزد اطبّا عبارت است از استرسال مایعات به امعای مستقیم. حقنه دوای مبارک کثیرالمنافع است. (قرابادین کبیر، ص914)
حمرت: سرخی. (آنندراج)
حمول: آنچه بردارند از شیاف‌ها و فرزجه‌ها و جز آن، دوایی که بر پارچه آلوده در دُبر یا در قبل نهند. (آنندراج)
حیثیّت: گونه، شیوه. (لغت نامۀ دهخدا)
خاثر: سطبر. (لغت نامۀ دهخدا)
خازن:نگهبان، ذخیره کننده. (لغت نامۀ دهخدا)
خاییدن: جویدن. (برهان قاطع)
خباّز: نانوا. (آنندراج)
خَدَر: پوشانندگی عقل و حالت سستی و تخدیر. (لغت نامۀ دهخدا)
خزف: سفال. (لغت نامۀ دهخدا)
خزن: جمع کردن. (لغت نامۀ دهخدا)
خسّت: پستی، خواری. (آنندراج)
خشب: چوب. (تکملة الاصناف، ص169)
خشبیّت: چوبی بودن. (لغت نامۀ دهخدا)
خطیر: خطرناک. (لغت نامۀ دهخدا)
خفّت: کمی و پستی. (آنندراج)
خلط کردن: آمیختن. (آنندراج)
خوذه: کلاه خود. (لغت نامۀ دهخدا)
دباغت: پیراستن و پاک کردن پوستِ آلوده و خشک کردن رطوبات اصلیّه از چیزی. (غیاث اللّغات) 
درودگر: نجّار. (آنندراج)
دسمه: چرب، چربی، روغن. (منتهی الارب)
دلک: مالش، مالیدن. (لغت نامۀ دهخدا)
دنائت: خواری و فرومایگی. (منتهی الارب)
دنگ: احمق و بی‌هوش. (آنندراج)
دهنیّت: چربی. (منتهی الارب)
راغب: مایل، خواهان. (آنندراج)
رایحه: بو، شمیم. (آنندراج)
ربیع: بهار. (آنندراج)
رجم: نفرین شده ومهلک. (لغت نامۀ دهخدا)
رجیع: سرگین آدمی و ستور، هر چیز که بازگردانیده و رد شود. (لغت نامۀ دهخدا)
ردائت: بدی، قباحت و تباهی. (منتهی الارب)
ردیه: تباه. (منتهی الارب)
رزانت: گران باری و سنگینی. (آنندراج)
رزین: سنگین و گران بار. (آنندراج)
رطب/رطبه: تر، ضد خشک. (آنندراج)
رقّت: تنکی، مقابل غلظت. (لغت نامۀ دهخدا)
رقّین: جمع رقه یعنی نرمی‌ها و لطافت‌ها. (لغت نامۀ دهخدا)
رمل: ریگ. (تکملة الاصناف، ص254)
ریح: باد. (آنندراج) 
زبد: کفک آب وشیر، جوهرو عصاره وسرشیر. (لغت نامۀ دهخدا)
زبدیه: کفک شیر. (تکملة الاصناف، ص475)
زعم: گمان بردن. (آنندراج)
زکّی: پاک، مبّرا. (آنندراج)
زهومه: بوی ریم و چربش و رایحۀ نامطبوع. (منتهی الارب)

سانح شدن: هر چیز که ظاهر شود کسی را از خیر و شر. (آنندراج)
سبات: خوابی است طویل ناطبیعی غرق مفرط که به دشواری بیدار شود (اکسیر اعظم)
سحق: سودن و سائیدن. (منتهی الارب)
سخافت: شلی، ناپختگی، سبکی. (منتهی الارب)
سخونت: گرم بودن و گرم گردیدن. (منتهی الارب)
سریع الانحدار: به سرعت فرود آمده و ریخته شده. (لغت نامۀ دهخدا)
سطبر: ضخیم. (آنندراج)
سعوط: دارو را اندر بینی چکاندن. (ذخیرۀ خوارزمشاهی، ج3، ص101)
سفال: خزف، لطیف‌ترین طبیعت خزف سرد و خشک بود جلا دهنده بود. خزف تنور و خزف سرطان بحری مجفّف بود. (اختیارت،ص 144) خزف را به فارسی سفال گویند بسیارخشک و با اندک حرارت و ضماد اقسام او جهت ورم‌های نرم و قروح اعضای یابس المزاج مثل غضروف. (تحفۀ حکیم، ص 102)

سفوف: داروی کوفته بیخته معجون ناکرده. (منتهی الارب)
سمین: فربه. (آنندراج)
سواد: سیاهی. (آنندراج)
سورت: تیزی، حدت. (لغت نامۀ دهخدا)
سیلان: روان شدن آب و خون و مانند آن. (آنندراج)
شارب: آشامنده، آب نوشنده. (منتهی الارب)
شبگیر: حرکت کردن مسافر قبل از صبح تا روز به منزل برسد، راهی شدن پیش از سحر و بعد از نیم شب. (لغت نامۀ دهخدا)
شرذمه: گروه اندک. (تکملة الاصناف) 
شعور صقالبه: شعورالصقالب، زعفران است. (ذخیرۀ خوارزمشاهی، ج2،ص 141)
شق کردن: برش دادن. (آنندراج)
شقوق: جمع شق. گونه‌ها، راه‌ها. (آنندراج)
شواغل: جمع مشغله، درگیری. (آنندراج)
شیاف: شیاف چیزی را که به طریق میلۀ کوچک سازند و داروها به آن مالند و جهت معالجه در دبر کنند. (لغت نامۀ دهخدا)
شیخوخت: دوران پیری. (لغت نامۀ دهخدا)
صائب: راست و درست، صواب رساننده. (لغت نامۀ دهخدا)
صبی: کودک، طفل. (منتهی الارب)
صعبه: سخت و دشوار. (آنندراج)
صعوبت: سختی و دشواری. (منتهی الارب)
صمغ: ماهیّت آن رطوبتی است که از تنهء بعضی اشجار تراوش می‌کند و مراد از مطلق آن صمغ عربی است که از درخت امّ غیلان که مغیلان نیز نامند حاصل گردد و بهترین آن زرد مایل به سفیدیِ صافِ شفّافِ برّاقِ آن است، که چون در آب اندازند و زمانی بماند منتفخ نگردد. (مخزن الادویه، ص570)

صمغیّت: آنچه ماهیّت صمغ و رطوبتی چون آن را دارد.
صموغ: جمع صمغ، چیزی است لزج که از بعضی اشجار حاصل شود. (لغت نامۀ دهخدا)
صنف: گروه. (لغت نامۀ دهخدا)
صیانت: نگاهداری، نگه داشتن. (لغت نامۀ دهخدا)
ضار: زیان آور، مضر. (لغت نامۀ دهخدا)
ضعف: مانند. (منتهی الارب)
ضم کردن: اضافه کردن، افزودن. (لغت نامۀ دهخدا)
ضماد کردن: بستن دارو بر جراحت. (منتهی الارب) ادویه با مایعی در آمیخته که بر عضوی نهند. (لغت نامۀ دهخدا)
ضماد: آنچه بر جراحت ببندند. ادویهء مطبوخ یا مایع است که قوام آن غلیظ باشد و بر عضو گذارند. (لغت نامۀ دهخدا)
طبّاخ: آشپز. (لغت نامۀ دهخدا)
طبخ: پخت. (لغت نامۀ دهخدا)
طبیخ: جوشانده، آنچه جوشانیده و آب او را استعمال کنند. (لغت نامۀ دهخدا)
طل: آن رطوبتی است که از آسمان شب‌ها خصوصاً آخر شب فرود آید و بر زمین و اشجار و غیره نشیند. (لغت نامۀ دهخدا)
ظهرخاطر: آن سوی فکر، پشت و در ورای اندیشه.
عاج: استخوان فیل. (تکملة الاصناف، ح2، ص449)
عاجل: سریع، بی‌درنگ. (آنندراج)
عبّاد: جمع عابد، پرهیزگاران. (آنندراج)
عد نمودن: شمردن. (آنندراج)
عذب: گوارا. (منتهی الارب)
عروض: جمع عرض، آنچه لاحق گردد مردم را از بیماری و جر آن. (لغت نامۀ دهخدا)
عزب: مرد بی‌زن. (تکملة الاصناف، ج2، ص446)
عصر: به معنی فشار دادن و با دست خود فشردن است. (آنندراج)
عصبیّت: وجود رگ‌های عصبی
عطلت: بیکاری. (تکملة الاصناف، ج2، ص485)
عفن: گندیده و بدبوی. (آنندراج)
عود کردن: بازگشتن. (آنندراج)
غائله: شر. (تکمله الاصناف، ج2، ص500)
غایر: عمیق، ژرف. (آنندراج)
غباً: یک روز در میان روزی آمدن و روزی نه. (لغت نامۀ دهخدا)
غش: مادّه‌ای که به تقلّب و خیانت یا به صورت دیگر داخل مادّه‌ای مطلوب و نفیس و گرانبها کرده باشند. (آنندراج)
غضبان: خشمگین. (تکملة الاصناف، ج2، ص499)
غلیان:جوشیدن. (لغت نامۀ دهخدا)
غوص: فرو رفتن، شنا. (آنندراج)
فاتر: نه گرم و نه سرد. (تکملة الاصناف، ج2، ص508)
فتور: نیم گرم شدن، سستی. (منتهی الارب)
فتیله: به معنی شیاف که مخصوص دبر باشد. (منتهی الارب)
فجّه: خام، نارس. (لغت نامۀ دهخدا)
فربه: چاق. (لغت نامۀ دهخدا)
فریقین: تثنیة فریق، دو گروه، دو فریق. (لغت نامۀ دهخدا)
فضلات: زائدات. (لغت نامۀ دهخدا)
قرابادین: علم به ماهیّت و خواصّ ادویهء مفرده و مرکبه. (لغت نامۀ دهخدا)
قربال: گران سنگ و ناگوار شدن. (تکملة الاصناف، ج2، ص757)
قسر: به ستم بر کاری داشتن، به قهر. (لغت نامۀ دهخدا)
قلع: پناهگاه. (لغت نامۀ دهخدا)
قوام آوردن: دارای بستگی وغلظت وشایسته شدن وجوشانیدن که تا به حد عسل و بیشترو کمترزفت شود. (ذخیرۀ خوارزمشاهی، ج 3، ص 194)

کبار: جمع کبیر، بزرگان. (آنندراج)
کثافت: ضخامت و جرم. (لغت نامۀ دهخدا)
کثیف: ضخیم، کدر. (لغت نامۀ دهخدا)
کسافت: تیرگی. (لغت نامۀ دهخدا)
کلال: مانده شدن، ضعف و ناتوانی. (لغت نامۀ دهخدا)
کمون: پوشیدگی و پنهانی. (لغت نامۀ دهخدا)
کنّاش: خلاصه، ملخّص، تلخیص، اختصار، وجیزه و شاید به معنی اصول باشد یا مطالبی بی‌سامان و بی‌ترتیب. (لغت نامۀ دهخدا)
کنانیش: جمع کنّاش رجوع شود به کنّاش
گزند: آسیب، آفت و رنج. (برهان قاطع)
گسیلان: سست و کاهل. (لغت نامۀ دهخدا)
گلّه بان: چوپان. (برهان قاطع)
گنده: درشت، بزرگ. (لغت نامۀ دهخدا)
لبث: مکث، درنگ کردن. (منتهی الارب)
لبن: شیر. (منتهی الارب)
لدغ: احتراق، سوختن. (آنندراج)
لذّاع: گزنده. (آنندراج) 
لزوجت: چسبندگی، لیزی، کش داری، نوچی. (منتهی الارب)
لون: رنگ. (منتهی الارب)
مائیّت: آبگونگی. (منتهی الارب)
مابقی: آنچه باقی مانده و اضافه آمده است. (لغت نامۀ دهخدا)
ماترنگ: مارمولک (سام ابرص) وقتی که کسی را گاز می‌گیرد دندان‌های ریز سیاه رنگش در جای نیش باقی می‌ماند و تا این ریزه دندان‌ها بیرون نیایند جای گزیده درد می‌کند و می‌خارد. (قانون، ج 5، ص104)

مادون:ماسوا، فروتر، پایین‌تر، زیردست. (لغت نامۀ دهخدا)
ماسکه: قوّتی است که غذا را گیرد مدّّت طبخ هاضمه. (منتهی الارب)
ماهیّت: چگونگی، چیستی. (آنندراج)
مبخّر: بخارکننده. (لغت نامۀ دهخدا)
مبرود: مورد سرما قرار گرفته، سرمازده. (لغت نامۀ دهخدا)
متأذّی: آزار بیننده و اذیّت شونده. (لغت نامۀ دهخدا)
متجزّی:پاره پاره گردیده. (لغت نامۀ دهخدا)
متحلّل: حل شونده. (لغت نامۀ دهخدا)
متخلخل: پوک، سوراخ سوراخ. (منتهی الارب)
مترصّد: در کمین نشسته، مراقب. (آنندراج)
متشرّب: نوشنده. (لغت نامۀ دهخدا)
متشنّج: آنکه تشنج دارد و تشنج آن است که در عضلات چنبر گردن حاصل شود. (لغت نامۀ دهخدا)
متّصف:ستوده و وصف شده. (لغت نامۀ دهخدا)
متعسّر: سخت و دشوار و مشکل. (ناظم الاطبّاء)
متفتّت: ریز ریز شده. (آنندراج)
متفرّق: پراکنده. (لغت نامۀ دهخدا)
متّفق بودن: هم عقیده بودن. (آنندراج)
متّفق:هم رأی،هم عقیده. (لغت نامۀ دهخدا)
متقارب: نزدیک یکدیگر کردن. (لغت نامۀ دهخدا)
متکاثف: آنچه سطبر و ضخیم و کدر شده است. (لغت نامۀ دهخدا)
متلوّن: رنگارنگ. (منتهی الارب)
متهوّر: آن که در چیزی به بی‌باکی افتد و سهو و خطا کند. (ناظم الاطبّاء)؛ بی‌باک. (تکملة الاصناف)
مجرّب: کارآزموده، آنکه صاحب تجربه است. (لغت نامۀ دهخدا)
مجمّد: چیزی رقیق که ازسردی بسته شده باشد. (لغت نامۀ دهخدا)
مجنن: جنون آور. (لغت نامۀ دهخدا)
مجوّز: تجویز شده و با جواز و اجازه. (لغت نامۀ دهخدا)
مجوّف: کاواک دار، اندرونه دار، شکم دار. (منتهی الارب)
محاذات:موازات، رویارویی، برابری، مقابله. (لغت نامۀ دهخدا)
محافل: جمع محفل، مجالس. (لغت نامۀ دهخدا)
محاوی:مجمع‌ها، دربرگرفته‌ها، فراهم شده‌ها، مضمون‌ها. (لغت نامۀ دهخدا)
محتبس: حبس شده، مسدود. (لغت نامۀ دهخدا)
محدّب: گوژپشت، برآمده. (لغت نامۀ دهخدا)
محرق/محرقه: سوازننده و آن دوایی را نامند که به سبب قوّة حرارت و نفوذ خود اجزای لطیفه و رطوبات عضو را تحلیل برد. (لغت نامۀ دهخدا)
محرّم: حرام شده از نظر شرعی. (لغت نامۀ دهخدا)
محرور: گرمازده، آن که وی را حرارت غلبه دارد. (تکملة الاصناف، ج2، ص 617) به گرم مزاج هم گفته می‌شود. (لغت نامۀ دهخدا)
محزون: اندوهگین. (آنندراج)
محسوس: احساس شدنی. (لغت نامۀ دهخدا)
محلّل: تحلیل برنده. (لغت نامۀ دهخدا)
محموم: تب‌دار. (لغت نامۀ دهخدا)
مخالطت: درآمیختگی. (لغت نامۀ دهخدا)
مخدّر: دوای تخدیر کننده و زایل کننده حس و حرکت. (آنندراج)
مرارت: تلخی. (لغت نامۀ دهخدا)
مراری: تلخی، صفرائی. (تکملة الاصناف، ج2، ص678)
مرطّب: تر کننده. (لغت نامۀ دهخدا)
مرعی داشتن: نگاه داشتن، حفظ کردن. (لغت نامۀ دهخدا)
مزج: آمیختن، آمیزش. (لغت نامۀ دهخدا)
مزمن: طولانی، آنچه در زمان زیادی به طول انجامد. (لغت نامۀ دهخدا)
مزیّت: چرب و آغشته به روغن. (لغت نامۀ دهخدا)
مسبت/ مسبته: خواب آور. (لغت نامۀ دهخدا)
مستبعد:دوری جوینده. (لغت نامۀ دهخدا)
مسترخی: سست گشته. (منتهی الارب)
مستعد: دارای استعداد و توانایی خاص. (لغت نامۀ دهخدا)
مستغرق: آنچه غرق شده باشد در چیزی. (لغت نامۀ دهخدا)
مستنشق: استنشاق شده و نفس کشیده شده. (لغت نامۀ دهخدا)
مستوقد:جا و موضع آتش. (لغت نامۀ دهخدا)
مستولی: چیره شدن. (آنندراج)
مسخّنات: جمع مسخّن، گرم کننده. (تکملة الاصناف، ج2، ص324)
مسکرات: جمع مسکر، مستی آور. (لغت نامۀ دهخدا)
مسمّی: نام دار. (لغت نامۀ دهخدا)
مسهل: اسهال کننده و آن دوایی را نامند که به قوت مسهله و حرارت و نفوذ و جلا و ترقیق و جذب و دفع خواه از اقاصی و عروق و منافذ بدن و اخلاط مانند فضول معدیّه را جذب و اخراج و دفع نماید به طریق امعا. (لغت نامۀ دهخدا)

مشاهد:گواهی داده شده. (لغت نامۀ دهخدا)
مشروبه: نوشیدنی. (لغت نامۀ دهخدا)
مشمّس: در آفتاب خشک شده. (آنندراج)
مصادمات: جمع مصادم، برخورد کننده. (لغت نامۀ دهخدا)
مصدّعه: دردسر آورنده. (لغت نامۀ دهخدا)
مصفّی: صاف و بی‌غش. (لغت نامۀ دهخدا)
مصنّف: تصنیف کننده و موءلّف و نویسنده. (لغت نامۀ دهخدا)
مضادّت: با هم ضد بودن. (آنندراج)
مضّار: جمع مضرّت، زیان‌ها. (آنندراج)
مضبوط: ضبط شده و نگهداری شده. (لغت نامۀ دهخدا)
مضرّت: زیان. (آنندراج)
مضطرب: نگران و پریشان. (آنندراج)
مضعف: آنچه استواریش ضعیف بود. (تکملة الاصناف، ج2،ص 642)
مَضغ: خاییدن، جویدن. (منتهی الارب)
مطاوی: پیچیدگی‌ها، شکن‌ها ونوردها. (لغت نامۀ دهخدا)
معاجین: مخلوطی از چند دارو که با هم خمیر کرده باشند. (لغت نامۀ دهخدا)
معاودت: دشمنی، کینه جویی. (لغت نامۀ دهخدا)
معدوم: نابود شده. (منتهی الارب)
معطسّات: جمع معطس به معنی عطسه آور. (منتهی الارب)
معتد به: شمارگرفته شده، معتبر، فراوان. (لغت نامۀ دهخدا)
مغثّی: مهوّع، تهوّع آور که ایجاد دل به هم آمدگی کند. (آنندراج)
مغشوش کردن: در چیزی غش کردن و ناخالص کردن چیزی. (لغت نامۀ دهخدا)
مغم/ مغمّه: بی‌آرام کننده و اندوهگین گرداننده. (منتهی الارب)
مغموم: غمگین و اندوهگین. (آنندراج)
مغیّثه: تهوّع آور، دل را به هم آورنده. (لغت نامۀ دهخدا)
مفارقت: از یکدیگر جداشدن. (لغت نامۀ دهخدا)
مُفتّح: بازگشاینده. (لغت نامۀ دهخدا) 
مقاسات: رنج کشیدن، معالجۀ امرشدید ومکابدۀ آن. (لغت نامۀ دهخدا)
مقتضی: آنچه اقتضا می‌کند. (لغت نامۀ دهخدا)
مقدّم: آنچه تقدیم دارد و پیش‌تر می‌آید. (لغت نامۀ دهخدا)
مغّری:چسبنده و لزوجت پیدا کننده، چیز لزجی که بر منافذ و شکاف‌های مجاری می‌چسبد و آن را می‌بندد. (آنندراج)
مقعّر: جای عمیق و مغاک، سطحۀ باطنی کره که مجوّف است. (لغت نامۀ دهخدا)
مقوّی: آنچه قوّت می‌دهد. (لغت نامۀ دهخدا)
مکروهه: آنچه کراهت دارد و زشت دانسته می‌شد. (لغت نامۀ دهخدا)
مکنون: پوشیده و پنهان. (لغت نامۀ دهخدا)
ملاست: نرم و صاف و هموار. (آنندراج)
ملذوعه: گزنده. (آنندراج)
ملطّخ: آغشته، آلوده شده. (لغت نامۀ دهخدا)
ملمس: لمس، بساوش. (لغت نامۀ دهخدا)
ممتلی: پر. (آنندراج)
ممد: مددکننده. (آنندراج)
ممزوج ساختن: آمخیتن و مخلوط شدن. (لغت نامۀ دهخدا)
مناصفه: به دو نیم کردن چیزی، نیمانیم. (لغت نامۀ دهخدا)
منافی: نیست کننده، باطل کننده، مخالف و مغایر. (لغت نامۀ دهخدا)
منتسخ: از روی نسخه‌ای یادداشت برداشتن. (لغت نامۀ دهخدا)
منتفع به: آنچه به آن نفع و سود رسد. (لغت نامۀ دهخدا)
مندبغ: دباغت شده، رجوع شود به اندباغ، دباغت.
مندفع: دفع شونده ودورشونده. (لغت نامۀ دهخدا)
مندمل: بهبود یافته. (لغت نامۀ دهخدا)
منصب: ریخته شده مانند آب و جاری شدن. (لغت نامۀ دهخدا)
منضج: آنچه خلط را قابل دفع سازد اعم از آنکه رقیق را غلیظ کند چون خشخاش یا به عکس آن مانند طبیخ حاشا یا منجمد را نرم کند چون حلبه (تحفه حکیم مومن به نقل از لغت نامۀ دهخدا)

منطفی: خاموش. (منتهی الارب)
منعدم: نیست و نابود شونده. (لغت نامۀ دهخدا)
منعنع: نعناع دار. (لغت نامۀ دهخدا)
منفذ: محل نفوذ، سوراخ ریز. (لغت نامۀ دهخدا)
منفرک: سودن و پوست چیزی را گرفتن. (لغت نامۀ دهخدا)
منقّی: پاک و مبرّا. (لغت نامۀ دهخدا)
منوّم: خواب آور. (لغت نامۀ دهخدا)
منهزم: ویران. (آنندراج)
موثّق: مطمئن و صادق. (لغت نامۀ دهخدا)
موخّر:آنچه در آخر می‌آید. (لغت نامۀ دهخدا)
مودّی:هلاک شونده، فوت شونده. (لغت نامۀ دهخدا)
مورّمه: آماسیده و ورم کرده. (ناظم الاطبّاء)
موضع: جایگاه. (لغت نامۀ دهخدا)
موقوف: مهلت داده شده. (لغت نامۀ دهخدا)
مهتدی: راه راست یافته. (تکملة الاصناف، ج2، ص702)
مهلک: کشنده، قاتل. (لغت نامۀ دهخدا)
مهم/ مهمّه: بی‌آرام کننده و اندوهگین گرداننده. (منتهی الارب)
مهیّج: هیجان آور. (لغت نامۀ دهخدا)
ناس: مردم. (منتهی الارب)
نبات: گیاه. (منتهی الارب) 
نسّاک: جمع ناسک، پرهیزگاران. (تکملة الاصناف، ج2، ص725)
نشف: برچیدن و به خود جذب کردن. (لغت نامۀ دهخدا)
نعاس: غنودن، چرت، سستی حواس درهنگام خواب آلودگی. (لغت نامۀ دهخدا)
نعوظ: آزمند شدن مرد به جماع. (منتهی الارب)
نفاست: گرانمایگی. (منتهی الارب)
نفیسه: هرچیز گرانمایه. (تکملة الاصناف، ج2، ص117)
نقوع: آنچه فرغار کنند. (بِخیسانند). (تکملة الاصناف، ج2، ص722)
نکابت: گزند. (لغت نامۀ دهخدا)
نکایت: به معنی آزار و آزردن و آسیب رساندن است. (لغت نامۀ دهخدا)
نکهت: بوی دهان. (تکملة الاصناف، ج2، ص738)
نیم برشت: نیم پخته، نیم پز. (برهان قاطع)
وثوق: اعتماد، باور. (لغت نامۀ دهخدا)
هَرَب: گریختن. (منتهی الارب)
یابس: خشک. (لغت نامۀ دهخدا)
یبوست: خشکی. (منتهی الارب)
یحتمل: گمان می‌رود و احتمال می‌دهد. (لغت نامۀ دهخدا)




برچسب ها: لغت نامه کتاب رساله افیونیه ، لغت نامه ، لغت‌نامه دهخدا ، آنندراج ، منتهی الارب ، رساله افیونیه ،




 
آپلود عکس


script language=