تبلیغات
مجربات طب سنتی - لغت نامه کتاب رساله افیونیه (2)

آدرس آی پی:
سیستم عامل:
نسخه: بیت
اندازه تصویر:

مجربات طب سنتی - لغت نامه کتاب رساله افیونیه (2)

مجرب ترین نسخه های طب سنتی،خواص گیاهان دارویی،دانلود فیلم و صوت آموزش طب سنتی،اخبارومقالات

به کانال تلگرام مجربات طب سنتی با 110 هزار عضو بپیوندید
@Tebesonati391
صفحه خانگی اضافه به علاقمندی ها نسخه ی موبایل
تبلیغات

تبلیغات

امکانات



معرفی سایت به دوستان

 
نام شما :
ایمیل شما :
نام دوست شما:
ایمیل دوست شما:


Powered by ParsTools

نویسندگان

آمار

کل مطالب ارسالی:
کل نویسندگان:
بازدید امروز:
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل:
بازدید کل :
آخرین بازید :
آخرین بروزرسانی:

خوش آمدید لطفا برای حمایت از وبلاگ روی بنرهای تبلیغاتی کلیک کنید با تشکر
آپلود عکس
موضوع: لغت نامه کتاب رساله افیونیه | نویسنده: seyed

لغت نامه کتاب رساله افیونیه (2)

ترکیبات و اصطلاحات دشوار

آب صبی: پیشاب و ادرار طفل را گویند که خواصّ درمانی داشته است.
آب فاتر: آب نیمه گرم.
ابخره مظلمه: بخارهای غلیظ. ابخرۀ غلیظ و کدر به وجود آمده.
ابریشم خام: مراد از او پیله است که کرم ابریشم او را سوراخ نکرده بیرون نیامده باشد، چه سوراخ کرده او را قر نامند و آنچه در آب پخته نخ از او کشیده باشند از قسم ابریشم خام نیست. (تحفۀ حکیم، ص11)

ابطال حس: از بین رفتن حس.
احداث نفخ: پیدایش نفخ و برآمدگی شکم.
اخراج جنین: عمل زایمان و خارج شدن طفل از زهدان (رحم) مادر.
اخلاط ردّیه: مزاج‌های تباه شده در بدن.
ادرار بول: پیشاب، خارج شدن بول از مثانه.
ادرار طمث: خون ریزی در عادت‌های ماهیانه.
ادهان حارّه: ج دُهن و دهنه، روغن‌های حار و گرم.
ادویة معدنیّه: منظور از داروهای کانی و معدنی داروهایی است که از معادن (کان‌ها) و دیگر منابع موجود در طبیعت به دست می‌آیند مانند انواع سنگ‌ها و جواهرات. سابقة استفاده از کانی‌ها در ایران به سال‌های بسیار کهن می‌رسد. چرا که اکثر مواد معدنی که در منابع داروشناسی از آنها یاد گردیده نام‌هایی ایرانی دارند. مانند زاک، بوره، زرنیک، شنگرف، فیروزه، بلور، کهربا، شبه، بنفش، پادزهر، سپیداب و... (کانی شناسی در ایران قدیم، مقدّمه ص19)

ادویه سمیّه: داروهای مسموم و زهرآلود.
ادویه قتّاله: داروهای کشنده و مهلک.
ارباب اعمال شاقّه: آنانکه کارهای دقیق و حسّاسی بر عهده دارند.
ازالة اوجاع: برطرف کردن، از بین بردن، نیست کردن دردها و وجع‌ها.
اصحاب دیر: دیرنشینان، ترسایان، مسیحیان.
اضعاف فکر: ضعیف کردن و اختلال در تفکر و اندیشه.
اضعاف هضم: اختلال در گوارش و دیرهضم شدن اغذیه.
اعراض نفسانی: کیفیاتی که عارض نفس شود به تبع انفعالاتی که او راست و آن شش حالت است، غضب، فزع، فرح، غم، هم، خجلت. (ذخیرۀ خوارزمشاهی، ج2، ص119)

افیون محدّث: افیون پدید آمده و به وجود آمده در آخر کار.
آماسیدن زبان: ورم کردن زبان.
امتلای دماغ: پر شدن خلطی در دماغ.
امتناع تکلّم: جلوگیری از سخن گفتن.
امور عشره: ارکان دهگانه.
امور معاش: مسائل مربوط به زندگی و حیات.
انحدار طعام: گذشتن غذا. (لغت نامۀ دهخدا).
اندفاع اسهال: بازداشته شدن اسهال.
بُحة الصّوت: گرفتگی صدا و آواز.
تحیّر طبع: آشفتگی طبع.
ترهّل بدن: سستی بدن.
تصفیة بَشَره: صاف کردن پوست.
تقلیل فهم: کاهش قدرت درک و شعور.
تقلیل نسل: کاهش زاد و ولد.
تقویت باه: افزایش توانایی و قدرت جماع.
تلیین بطن: نرم کردن و آزادی شکم (ناظم الاطبّاء).
تنفّر طبع: بیزاری و بی‌میلی طبع از چیزی.
توحّش سودایی: وحشت و ترس و عدم انس به دلیل غالب شدن خلط سودا.
جیّد النفع: نفعی نیکو و خالص، پر منفعت. (تکملة الاصناف، ص94).
حادّالرّایحه: آنچه که بوی تند دارد.
حبّ وحدت: تمایل به تنها بودن و خلوت کردن.
حدس صناعی: هنگامی که پزشکی براساس صنعت و حرفۀ پزشکی حدسی بزند که شمّ پزشکی نیز معنی می‌دهد.
حظّ روح: لذت بردن و بهره‌مندی روح و روان.
خفّت نوم: سبک بودن خواب و خیلی زود از خواب پریدن.
خلوامعاء: خالی بودن روده‌ها.
درد مبرح: درد شدید.
دوای قتّال: داروی کشنده و مهلک.
ذهاب عقل: زوال و نابودی عقل و شعور.
ردائت اخلاق: بدی و قباحت اخلاق و کردار.
ردائت مزاج: تباهی، قباحت و بدی مزاج.
رطوبات ملیّنه: رطوبت‌ها و مایعات روان و نرم.
رطوبت دماغ: تری و رطوب مغز.
زوال تمجید: آب شدن و از بین رفتن مادّة جامد.
سام ابرص: مارمولک، سمندر. (آنندراج)
سدّه آواز: گرفتگی صدا.
سنگ صلایه: سنگی که داروها را بر روی آن می‌سایند (آنندراج).
سیلان لعاب: جاری شدن لعاب.
صاحب حمّیات: آنکه تب‌های گوناگون دارد.
صادق القول: راستگو.
صافی اللّون: رنگ روشن و شفّاف.
صبغ بول: رنگ بول و ادرار.
ضعیف الرّایحه: آنچه بو و عطر کمی از آن برخیزد.
عَضِّ کلب: گزیدن سگ (تکملة الاصناف، ج2، ص465)
غلاف موم: روکشی از موم که با قدری روغن بادام و موم ساخته می‌شده و حب‌ها و اقراص را در آن فرو می‌بردند و سپس آن را می‌خوردند تا حب‌ها خیلی زود در معده حل نشوند و تا پایان روز در معده باقی بمانند.

قبض طبع: یبوست.
قبض مغری: خشک شدن چیز لزجی که بر منافذ و شکاف‌های مجاری می‌چسبند و باعث بسته شدن آن می‌شود.
قلّت انهضام: کاهش قدرت گوارش و هضم غذا.
قلع و قمع: ریشه کن کردن. (لغت نامۀ دهخدا).
قویّ الحرارت: پر حرارت و خیلی گرم.
قویّ القوّت: پر قوّت و پر توان.
قیام لیل: شب زنده‌داری.
کبیرالحجم: دارای حجم و اندازة بزرگ.
کراهت رایحه: بدبویی.
کَلب کَلِب: سگ دیوانه، هار و گزنده. (منتهی الارب).
لَسع هوام: گزیدن حشرات.
لین طبع: نرم خوی و نرم طبع.
مامون الغائله: محفوظ از شرّ و مشکل.
مُدر بول: ادرار آور.
مردم بطّال: مردم بی‌کار.
مزاولت علاج: اشتغال به درمان.
معده را دباغت دهد: معده را از اخلاط بد پاک می‌سازد.
ناقد بصیر: منتقد و صاحب نظر دارای بصیرت و دقیق.
نزع رغوه: از بین رفتن کفک و موم.



اصطلاحات پزشکی و بیماری‌ها

اخلاط: ج خلط، هر چهار خلط. (لغت نامۀ دهخدا)
احتداد: تیزشدن بیماری و مرض. (لغت نامۀ دهخدا)
ادره: بادی است که در بیضه عارض شود. و مردم آن را قبل نامند و در زبان پارسی این عارضه را دبّه خوانند و ادرﺓالماء که به اردﺓالدوالی نیز معروف است ریزش رطوبات زیاد در رگ‌های هر دو بیضه باشد. (کشّاف اصطلاحات الفنون، ص141).

استسقا: بیماری است که پس از دردهای کبد و تب‌های آن پیدا می‌شود و شکم بزرگ می‌گردد چنانکه اگر آن را به حرکت درآورند مضمضۀ (جنبانیدن آب) آب از آن شنیده می‌شود و بول بیمار سرخ رنگ می‌گردد. (المنصوری، ص427)

اسهال دم: اسهال خونی، ذوسنطاریا. (لغت نامۀ دهخدا)
اسهال دماغی: نزله باشد که از دماغ فرود می‌آید و این چنان باشد که مادّة نزله به منفذ کام فرود آید اگر به شش درافتد ذات الرّیه و سرفه تولّد کند و سبب سل گردد. (ذخیرۀ خوارزمشاهی،ج2، ص474).
اسهال: راندن و گشاده شدن شکم، بیرون روش. (لغت نامۀ دهخدا)
اغماء: بی‌هوشی. (آننداج)
القیانوس: آن تبی است که در آن گرمی و سردی توأماً همراه باشد.
اوجاع ارحام: دردهای مربوط به رحم و زهدان.

اورام حار: ورم‌ها و آماس‌های گرم، و تازه که اگر مزاج عضوی گرم باشد و بدان سبب مادّت‌های بیشتر جذب کند و این گرمی مرین عضو را از دو بیرون نباشد. یا طبیعی باشد چنانکه گوهر گوشت است یا گرمی‌ای باشد که از دردی یا از حرکتی صعب یا از ضمادی گرم یا از غذایی و دارویی گرم تولّد کند. (ذخیرۀ خوارزمشاهی، ج2، ص196).

ایلاوس: نوعی قولنج است، لکن در روده‌های بالایین افتد و تفسیر ایلاوس به تازی «ربّ الرّحم» است. یعنی یا رب رحم کن و این علت را بدین نام از بهر آن خوانده‌اند که از وی خلاصی کمتر بود. (ذخیرۀ خوارزمشاهی، ص504)

باد: نفخ، قدما معتقد بودند به سبب بعضی اغذیه با وجود برخی از بیماری‌ها در اندرون بدن حاصل گردد. (آنندراج)
باد اجفان:به بادی که در جفن‌ها یعنی پوست پلک چشم می‌افتد گفته می‌شود.
باد شنام: سرخی است که بر روی و اطراف پدید آید همچون لون جذام. (اغراض الطّبیّه، 568)
بلاغم غلیظ: بلغم‌های غلیظ

بلغم: خلطی از اخلاط چهارگانه بدن. (منتهی الارب) و باشد که جگر بس گرم نباشد و اندر پزانیدن صفو کیلوس که آن را هضم دوم گویند تقصیری افتد و چیزی بماند که به خامی گراید، آن بلغم باشد. (ذخیرۀ خوارزمشاهی، ج1، ص89)

بواسیر: عبارت از زیادتی است که بر دهانه مقعد روید و آن از خون سوداوی غلیظ پدید آید. (بحرالجواهر به نقل از دهخدا)
بیماری رعشۀ سرد: لرزشی که در اندام آدمی از پیری و کلانسالی و یا از بیماری پدید آید. اضطرابی است که در حرکت عضو پدید می‌آید، به جهت ناتوانی نیرویی که آن را در بردارد و رعشه را سبب یا ضعیفی قوّت نفسانی بود یا از ضعف قوّت طبیعی و یا از شراب خوردن بسیار و یا از بلغم بود. (هدایة المتعلّمین، ص265).

تب بلغمی: هرگاه که حرارت غریب اندر رطوت طبیعی اثر کند، عفونت اندر وی پدید آید تا طبیعی شود و تب بلغم تولّد کند. (خفّی علایی، ص230)

تب دق: تب دق که در طبّ امروز به آن تبّ دقّی نیز گفته می‌شود تبی است که با فواصل منظّم رخ می‌دهد مانند تب ناشی از سل ریوی که بعد از ظهرها پدید می‌آید. این تب معمولاً با بیماری‌های تحلیل برنده همراه است. (هدایة المتعلّمین، ص640)

تب ربع: اگر خلط عفونی سوداوی باشد آن را تب ربع گویند. زیرا روزی می‌گیرد و دو روز رها می‌کند و روز چهارم باز می‌گردد. (مفتاح الطّب، ص271)

تب محرقه: این تب که او را محرقه خوانند از عفونت خون بود. اگر خون همه تن گنده گردد تب محرقه آرد و از همة تب‌ها این تب با مخاطره‌تر بود. (هدایه المتعلّمین، ص701)

تَزَحُّر: پیچاک کردن شکم و دم برآوردن و به بیماری زحیر مبتلا شدن. (منتهی الارب)

تشنّج: تشنّج یکی از بیماری‌های عصب است که ماهیچه به سوی منشأ برمی‌گردد و از گسترش (انبساط) سر باز می‌زند. انگیزة تشنّج چندین قسم است یا مادّه است یا غیر مادّه مانند گرمی و خشکی. گاهی از بادکردگی- که باد غلیظ جمع می‌شود- تشنّج رخ می‌دهد و نیز منتقل شدن مادّه از نوعی بیماری. (دانشنامۀ مسیری، ص 20و 259)

تفتّت حصات: ریز ریز شدن سنگ‌.

تقشّر القلب: حالتی است که بیمار احساس می‌کند دل او را پوست می‌کشند.

تواتر: نبضی است که زمان فاصله میان دو نبض کوتاه‌تر از حالت صحت باشد. و صاحب ذخیره می‌گوید: «نبضی است که روزگار سکون، که در میان دو زخم اوفتد، سخت اندک باشد». (ذخیرۀ خوارزمشاهی، ج2، ص67) نبض دمادم. (رگ شناسی، ص28)

ثقل سمع: سنگینی گوش و اختلال در شنوایی
ثقل لسان: سنگینی زبان و اختلال در سخن گفتن.
جحوظ عین:بیرون آمدن چشم ازچشم خانه. (ناظم الاطبّاء)
جدری: آبله، بثره‌های بسیار است که بر ظاهر تن پدید آید و هر دو از جوشیدن خون تولّد کند. (ذخیرۀ خوارزمشاهی، ج2، ص279)

جرب: گری، در چشم اگر پدید آید خشونت و سرخی در باطن پلک پیدا می‌شود. (مفتاح الطّب، ص266).«اندر جرب که به پارسی گر گویند: این گر از خونی غلیظ و عفن تولّد کند که به رگ‌ها اندر گرد آمده باشد و طبیعت آن را به ظاهر تن دفع می‌کند. گر، دو گونه باشد: خشک باشد و تر باشد». (ذخیرۀ خوارزمشاهی، ج2، ص582).

جشاء ترش: آروغ‌های ترش.
جفاف: خشکی، یبوست. (لغت نامۀ دهخدا)
حبس اسهال: بند آمدن بیرون‌روی و ریزش مایعات بدن.
حبس الدّم:بند آمدن خون و حبس خون و نگاه داشتن خون.
حبس طمث: باز ایستادن حیض در زنان.
حُبل: آبستنی. (تکملة الاصناف، ص146)
حرقه البول: سوزش ادرار. (تکملة الاصناف، ص158).

حصات: سنگی است که در مثانه یا کلیه پیدا می‌شود، به جهت خلط غلیظی که در آن دو منعقد شده است. (تعلیقات مفتاح الطّب، ص87)

حصبه: سرخژه. (السّامی فی الاسامی) سرخچه. (مقدّمة الادب)حصبه دانه‌هایی باشد سرخ رنگ مانند دانۀ جاورس، در آغاز ظهور بر بدن آدمی مانند جای گزیدن کیک بروز می‌کند. سپس دانه دانه شود. لیکن چرک نکند و سبب آن صفرای حارّ رقیق است. (کشّاف اصطلاحات فنون، ص 241)

حکّه: خارش، بیماری پوست خاره. (لغت نامۀ دهخدا)
حمّی عَفِنی: همان تب دمویّه است که اگر خلط عفونی خونی باشد آن را تب مطّبقة خونی و عفنی نامند. (مفتاح الطّب، ص271)
حم/حمّی: تب. (تکملة الاصناف، ص174)

حمّای مطبقه: تب مطبقه که بر دو قسم است دمویّه و محرقه، اگر خلط عفونی خونی باشد آن را تب مطبقه خونی و اگر آن خلط صفراوی باشد تب مطبقة سوزان خوانده می‌شود. (مفتاح الطّب، ص271).

حمرت عین: آماس خونی که در چشمِ عارض شود.

حمرت: حمره، آماسی بود خونی و از خونی گرم و بد تولّد کند و قوام خون رقیق بود و باشد که اندکی به غلیظی گراید و بیشتری به آخر ریش گردد از بهر آن که مادّة آن از خون بد باشد. (اغراض الطّبیّه، ص577)

حمی یوم: یعنی تب روز و این تب جز یک روز بقا نبود و آسان‌تر است به علاج. (هدایة المتعلّمین، ص212)
حمیّات دمویّه و صفراویه: تب‌های دموی و صفرائی.

خَدَر: سستی و خوابیدگی عضو است در نتیجه نقصان حس لمس به طوری که چنان احساس کنند که سوزن در آن عضو فرو می‌برند یا مورچه بر آن راه می‌رود. (لغت‌نامة دهخدا)

خُراج: آنچه بیرون دمد از پوست مردم. (تکملة الاصناف، ص171) دمل، سبب پیدا شدن دمل از بدهضمی و از حرکت کردن بر شکم سیری و حالات شبیه به آن است دمل تا در ژرفاتر باشد بدتر است. (قانون، ج4، ص366)

خشکی دماغ: کم رسیدن خون به مغز.
خلط← اخلاط

خنازیر: ورم‌های غددی است که تحجّر (سنگ گونگی) پیدا کرده و دارای کیسه‌هایی است و بیشتر در گردن و زیر بغل و اربیه (کشاله ران) پیدا می‌شود. این خنازیر مردم را به سه جای برآید یا به گردن و سبب آن فضول مغز بود و یا به زیر بغل دست و سبب وی فضول دل بود یا به خشدگاه و سبب وی فضول جگر بود. (هدایة المتعلّمین، ص604)

خنّاق: خفگی و گرفتگی گلو، جمع آن خوانیق است. خنّاق یا آماس سخت گلو که در کودکان دیده می‌شود و با تنگ نفسی و تشنّج همراه است و در اشکال سخت دیفتری پدید می‌آید. (قانون، ج3، ص106)

دقّ بارد یابس: همان ذبول یا دق است که به دو نوع بود، نوع دوم لاغر گشتن بود از بسیاری بیماری و درد و تحلیل بیمار. که حرارت غریزی فرد از بسیاری درد و بیماری و تحلیل بسیار مانند اسهال و ضعف و نهایتاً از بین می‌رود. (هدایة المتعلّمین، ص658)

دقّ شیخوخیت: یبوستی بود که بر مزاج غالب شود بی‌حرارت، و این مشابه به دق باشد و اکثر مشایخ را حادث شود و علامت آن لاغری و درشتی پوست. (آنندراج) دقّی که پیران را افتد. (ذخیرۀ خوارزمشاهی، ج3، ص91)

دقّ: تبی است دائم با حرارتی کم بی‌اعراضی آشکارا از قبیل اضطراب و سطبری لب‌ها و خشکی دهان و سیاهی آن لکن بیمار روی به لاغری و ضعف و سستی و شکستگی رود. (لغت نامۀ دهخدا)

دقّیّن: منظور دو نوع بیماری دق است. 1- دق به معنی تبی که به هنگام ابتلا به بیماری سل بر بیمار عارض می‌شود و به آن تب دق، تب سل و تب لازم گفته می‌شود. 2- دق به معنی بیماری یا عارضه‌ای که بیشتر پیران و سالخوردگان به آن مبتلا می‌شوند به این معنی که بر اثر ضعیف شدن حرارت عزیزی در وجود آنان، بدنشان سرد، خشک و لاغر می‌شود که آن را ذبول نیز نامیده‌اند. (هدایة المتعلّمین، ص658).

دموع حاری: اشک‌های گرم و سوزان.
دوار: گشتن و گیجی سر به علّتی. (منتهی الارب) سرگیجه. (لغت نامه دهخدا)

ذات الجنب: یعنی درد پهلو، ورمی است که بر پرده‌ای که پهلوها و عضلات آن را پوشانده، پیدا می‌شود و درد ناخس با سرفه و تب را به دنبال دارد. (مفتاح الطّب، ص277)

ذات‌الرّیه: آماس شش، ورمی است حار (گرم). (مفتاح الطّب، ص277) و نشان وی آن بود که تبی بود نرم مانند تب بلغمی. (هدایه المتعلّمین، ص333)

ذبحه: ورمی باشد به هر دو جانب حلقوم، درد گلو یا خونی است که خناق آرد پس بکشد یا ریشی است که در حلق پدید آید. (منتهی الارب)

ذبول اعصاب: این بیماری به دو نوع بود، یک نوع از او آن بود که پیران را افتد به آخر عمر که خشک شوند و درختان چو پیر شوند خشک شوند و دیگر نوع لاغر گشتن بود از بسیاری بیماری و درد و تحلیل بسیار. (هدایة المتعلّمین، ص658)

ذبول: لاغر شدن، پژمردیدن. (لغت نامۀ دهخدا)
ذرب ذوبانی: نوعی از اسهال و ذرب و ذوبانی در معنای گداختگی است.
ذرب: اسهال، شکم روش. (لغت نامۀ دهخدا)

ربو: دشخواری دم زدن را ربو گویند. (ذخیرۀ خوارزمشاهی، ج2، ص64) تنگی نفس، در این بیماری، بیمار نفس سریع و متواتر و اندک اندک برمی‌کشد و گاه با تنگی نفس مقرون است. (کشّاف اصطلاحات فنون، نقل به تلخیص از لغت نامۀ دهخدا)

رعاف: خون ریزی از بینی
رمد حار:ّ ورم گرم و تازهای است که در ملتحم، یعنی سفیدی چشم عارض میگردد. (مفتاح الطّب، ص280)
رمد: ورم گرمی است که در ملتحم، یعنی سفیدی چشم عارض می‌گردد. (مفتاح الطّب، ص280).
رمد: نزد قدما پزشکان بر ورم حاردموی که در ملتحم چشم عارض شود اطلاق می‌گردد و اگر ورمی دیگر که غیر از این مادّه باشد برچشم عارض گردد. آن را تکدّر و کدورت نامند و امّا نزد متأخران اطباء بر هر ورمی که به ملتحم چشم عارض شود اطلاق می‌گردد. (کشّاف اصطلاحات الفنون، ص 119)

ریش: زخم. (آنندراج)
زحیر: همان اسهال است و تقاضای برخاستن باشد با رنج و گرایش. (اغراض الطّبیه، ص468)
زکام: هرگاه در دماغ فضلاتی پیدا شود که دماغ آن را هضم نکند و در آن استمرار نیابد و به سوی دو سوراخ بینی سرازیر شود زکام نامیده می‌شود. (مفتاح الطّب، ص282)

سپرز ریحی: هنگامی که باد اندر میان اجزای گوشت و پوست سپرز (طحال) باشد و همه را از هم اندر کشد و الم تفرّق الاتّصال تولّد کند و این درد صعب بود. (ذخیرۀ خوارزمشاهی، ج2، ص51)

سپرز وَرَمی: و هرگاه که سپرز فزونی سودا را دفع نکند سپرز ورمی گیرد و بزرگ می‌شود و شهوت طعام نباشد از بهر آن که آنچه به فم معَده رسیدی از سودا و او را تنبیه کردی بدو نرسد و هرگاه که بیشتر از اندازه به معده دفع کند شهوت کلبی تولّد کند. (ذخیرۀ خوارزمشاهی، ج1، ص232)

سحج: بیماری است که از خراش روده به‌هم رسد. (آنندراج)
سدد: جمع سده. (منتهی الارب)
سدر: سدر آن را گویند که هرگاه که مردم پای بر خیزد و چشم او تاریک شود و سر او بگردد و بیم باشد که بیافتد. (ذخیرۀ خوارزمشاهی، ج2، ص64)

سدّۀ جگر: بباید دانست که سدّۀ جگر یا در جانب محدّب افتد یا در جانب مقعّر یا در هر دو جانب و سدّه از امّهات بیماری‌های جگر است. (ذخیرۀ خوارزمشاهی، ص453)

سرسام: تب گرم ورم دماغ است که در یونانی آن را قرانیطس گویند. (مفتاح الطّب، ص283) کلمة قرانیطس در یونانی قرنطیس بوده و سپس ناسخان و کاتبان عرب آن را به قرانیطس تبدیل کرده‌اند. (طبّ اسلامی، ص29)

سعال رطب: سرفه همراه با خلط را گویند.
سعال یابس: سرفه خشک و بدون خلط را گویند.
سعال: سرفه
سقم: بیماری. (منتهی الارب)

سکته: فالجی بود به همه تن و فالج سکته‌ای بود به نیمه تن. (هدایة المتعلّمین، ص257)، بازماندن تمام بدن از حس و حرکت. (لغت نامۀ دهخدا)

سوء القنیه: مزاج ضعیف و حالت افراد مبتلا به استسقا یا حالتی مشابه آن؛ رجوع شود به سوء المزاج. دراغراض الطبیّه آمده است. « هرگاه که مزاج جگر از حال طبیعی بگردد و ضعیفی پدید آید و حال مردم همچون حال خداوند استسقا شود آن را سوء القنیه گویند و سوء المزاج نیز گویند. (اغراض الطّبیه، ج2، ص 687)

سودا: نام خلطی از اخلاط اربعه و در فارسی به معنی دیوانگی. (آنندراج) و هر گاه که جگر گرم‌تر کفک او بیشتر باشد و گرم‌تر، آن را صفرای سوخته گویند و اگر به غایت سوختگی رسد سودا گویند. (ذخیرۀ خوارزمشاهی، ج1، ص64)

سهر: بیماری بیداری که مقابل خواب باشد، بی‌خوابی. (آنندراج)
شستن رمل: از بین بردن سنگریزه‌هایی که درون مثانه هستند.
صداع: درد سر. (لغت نامۀ دهخدا)

صرع: از کار افتادن اعضای نفسانی به طور موقّت که توأم با افتادن و تشنّج اعصاب و کف بر دهان آمدن است. بیماری مغزی که به حمله‌های تشنجی، غش و مدهوشی همراه است و علّت‌های مختلفی ممکن است سبب آن شود.

صفراوی: مزاج صفرایی، آن است که در آن گرمی و خشکی زیاد و تری و سردی کمتر است و نشانه‌های صاحب چنین مزاجی، سرعت در حرکات و رفتار، تیزفهمی، لاغری جسم و کم خوابی است. (لغت نامۀ دهخدا)

صلابت: سخت شدن. (لغت نامۀ دهخدا)
صُنان: گند بغل، بوی زیر بغل. (منتهی الارب)
ضعف امعا: ضعف و بیماری در روده‌ها.

ضغط القلب: حالتی که در آن بیمار احساس می‌کند که قلب او مرتباً فشرده می‌شود و گاه چندان سخت باشد که آدمی را غشی دست دهد و لعاب بسیاری در این بیماری از دهان بیمار جاری گردد و سبب بروز این بیماری سودای کمی باشد که بر قلب ریزش کند. (لغت نامۀ دهخدا)

ضیق النّفس/ ضیق نفس: تنگی و گرفتگی نفس و اختلال در نفس.
طاعون: آماسی گرم باشد یا سبز یا سرخ یا سیاه با سوزش صعب و خفقان و غشی. (خفّی علایی، ص238)
طمث: عادت ماهیانه در زنان. (لغت نامۀ دهخدا)
طنین اذن: بیمار احساس می‌کند صدا در گوش او می‌پیچد و پژواک ایجاد می‌کند.
ظلمت بصر: تار دیدن چشم، سیاهی رفتن آن را گویند.

عدسه: آماسی است خرد و سخت که اندر پلک چشم گردآید و بفسرد. (ذخیرۀ خوارزمشاهی، ج 2، 191) سرخکان که بر اندام برآید یا نوعی از جدری که می‌کشد مردم را. آبلۀ وبائی است.

عرق بارد: عرق سرد، در ذخیره آمده است: «عرق سرد با تب گرم، سخت بد بود.» (ذخیرۀ خوارزمشاهی، ص2، ص30).

عسرالبول: بازگرفتن بول «اسر» یا احتباس و دشخوار آمدن بول را عسر گویند. و اسباب آن یا زخمی و سقطی باشد و ضعف قوت دافعه یا بادی غلیظ یا چیزی اندر مجری بول گرفته شود، چون سنگی یا خون فسرده. (خفّی علائی، ص209)

عطاس: عطسه کردن. (لغت نامۀ دهخدا)

عطسه: حرکتی نیرومند از جانب مغز است که به سبب آن خلط یا مادة آزار دهنده غیر از خلط را به کمک هوای برکشیده از راه بینی یا دهان بیرون می‌راند. عطسه برای مغز همچون سرفه برای ریه است. (قانون، ج3، ص318)

عمی: کوری. (آنندراج)
غب: تب یک روز در میان، تب نوبت. (لغت نامۀ دهخدا)

غثیان: دل به هم آمدن و تهوّع و قی که نقطة مقابل و مخالف اشتها هستند. در اینها اصطلاحی جداگانه هست که آن را تقلب نفس «دگرگون شدن طبیعت» گویند که آن هم همان دل به هم آمدن (غثیان) است امّا همیشگی و دست برندار. (قانون، ج3، ص151).

غشاوه: حالتی در بیمار که گویی پرده‌ای پیش چشم او کشیده باشند.
فالج: سست شدن عضو و از حس و حرکت افتادن آن است. (مفتاح الطّب، ص301)
فسخ: سستی و گرفتگی غلیظ عضله‌ها را به تازی فسخ و هتک گویند. (ذخیرۀ خوارزمشاهی، جلد2، ص91)

فواق: سکسکه یا زغنک، تشنّجی است که معده را فرا می‌گیرد به جهت چیزی که در آن سوزاننده است و یا بادی که آن را می‌شکند یا یبوستی که به دنبال استفراغ مفرط می‌آید و آن را تقلیص (به هم کشیدن) می‌کند. (مفتاح الطّب، ص304)

قراقر: آواز کردن شکم. (آنندراج)
قروح: جمع قرح، زخم‌ها، ریش‌ها. (لغت نامۀ دهخدا)
قروح کلیه: ریش‌ها و زخم‌های کلیه

قطرب: مرضی است از امراض دماغ و آن را قطرب نامند زیرا که مریض چون قطرب در بستر خود استقرار نگیرد. (اقرب الموارد به نقل از لغت نامة دهخدا)

قلق: نا آرامی. (تکملة الاصناف، ص540)

قوبا: خشونت و درشتی است که در ظاهر پوست بدن بهم رسد با خارش بسیار و از آن قشور دایم جدا می‌گردد تا صحت یابد. (لغت نامۀ دهخدا)

قولنج: آن آفتی است که در امعای غلاظ به پا می‌شود با درد بسیار شدید که شدّتش گاه سبب هلاک می‌شود، درد قولون. (لغت نامۀ دهخدا)

قی زنجاری: صاحب ذخیره آورده است: و باشد که صفراء کرّاثی یا گونۀ دیگر از صفراء بسوزد و به طبع و رنگ زنگار شود و طبیبان آن را زنجاری گویند و بدترین نوع‌های صفراء این باشد. (ذخیرۀ خوارزمشاهی، جلد2، ص84).

قی صفراوی: استفراغی که توأم با دفع صفرا باشد.
قی: چیزی در معده هست که با معده ناسازگار است. معده برای مقابله با این مادّة خوراکی ناسازگار و مزاحم دست به کار می‌شود، حرکت می‌کند و مادّة ناسازگار را از راه دهان بیرون می‌اندازد. (قانون، ج3، ص151).

قیله: بیضه که درآن آب یا باد جمع شده وجع و درد آورد.

کبد بارد: جگر سرد، زبان سفید باشد و رنگ روی رصاصی (= ازریز) و بول غلیظ و سفید و اشتهای طعام زود پدید آید، لکن دشخوار گوارد. (خفّی علائی، ص195)

کزاز: کشیده شدن عضله‌ها و عصب‌های گردن را که از پیش و پس کشیده شود و گردن راست بماند کزاز گویند. (اغراض الطّبیه، ص299).

کلح: اکتحال و مربوط به چشم پزشکی دراین جا منظور بخشی از کتاب اختیارات است که درباره اکتحال می‌باشد.

کلف: در اصطلاح پزشکان دگر شدن رنگ پوست بدن آدمی است به سوی سیاهی و حدوث آثار تیرگی، و این عارضه بیشتر در پوست گونهها رخ دهد. لک، تاش، ماه گیر، کک و مک. (بحرالجواهر به نقل از لغت نامة دهخدا)

کندی بصر: ضعف بینایی و اختلال در دیدن

لقوه: کج شدن صورت است یا به جهت تشنجّی که در یک طرف صورت است که آن را به خود می‌کشد و یا رخوت و سستی که در یک طرف صورت پدید می‌آید. (مفتاح الطّب، ص312)

لیثرغُس: نسیان و فراموشی، سرسام سرد را گویند و این لفظ یونانی است و ترجمه او به تازی نسیان است و نسیان فراموشت کاری است و اهل یونان این علّت را این نام از بهر آن کردند که نسیان از لوازم این علّت است. (ذخیرۀ خوارزمشاهی، ج1، ص119)

الم: درد و وجع. (آننداج)

مالیخولیا: علتی است سودایی و خداوند این علت همیشه بد اندیش و ترسان و اندوهمند باشد بی‌سببی ظاهر. (اغراض الطّبیه،ج1، ص 464).

مبطون: کسی که درد شکم گرفته. (تکملة الاصناف، ج2، ص665)
مجذوم: مبتلا به مرض جذام، گرفتار خوره، خوره دار. (لغت نامۀ دهخدا)
مدقوق: آنکه دچار دق می‌شود. (لغت نامۀ دهخدا)
مرّۀ صفرا: مایع غلیظ قلیایی است که از کبد ترشّح و در زهره ذخیره می‌شود. (قانون، ج1، ص36)

مزاج دموی: دارنده مزاج دموی ظاهر صورتش سرخ رنگ و صاحب خصوصیّاتی چون خوش خویی، زنده دلی، زورمندی، و اعتماد به نفس است و در طلب بهترین‌ها است و خون طبع آن گرم و تر است.

مزاج مدقوق: مزاج آن که دچار دق شده است.
مغص: پیچیدن ناف و برینش. (تکملة الاصناف، ج2، ص 632)
مکسر: المی است که گویا آن موضع را می‌شکنند. (ذخیرۀ خوارزمشاهی، ج 2، ص111)
ناسور شدن: زخمی که به سختی درمان می‌شودع فیستول. (اغراض الطّبیه،ج2، ص 354).

نافض: منظور از آن تب سرد و تب لرزه است. از تب‌های با لرزه است که آن را به تازی نافض گویند و رعده نیز گویند. (ذخیرۀ خوارزمشاهی، ج2، ص36)

نخس: خلش، خاراندن، سیخونک. (اغراض الطّبیه،ج2، ص 356).
نزف دم از رحم: روانی خون از رحم.

نزلات حارّه: از بسیاری مواد بود که در دماغ آن را حاصل شده باشد و دماغ آن را دفع کند و آن را یا از سوی بینی یا به یکی دیگر از مجراها. (هدایة المتعلّمین، ص268)

نسیان: فراموشی، از یاد رفتن آنچه در یاد داشته‌اند و یا در یادگیرند به سبب فساد قوّت ذکر یا فکر یا تخیّل. (لغت نامۀ دهخدا)
نفخ: آماسیدگی شکم از باد (تکملة الاصناف، ج2، ص737)
نقرس: یکی از دردهای مفاصل است و نشانة اختصاصی آن ورم و درد است. (مفتاح الطّب، ص331)
وجع الورک: درد ناحیه سرین و کفل
وجع خاصره: درد تهیگاه.
وجع خصیتین: دردی که در بیضه‌ها می‌پیچد.
وجع خوذه: دردی است در ناحیۀ سر و صورت و در واقع کلّ سر انسان که گویی در سر چیزی سنگینی می‌کند و چیزی مانند کلاه خود بر روی سر انسان نهاده‌اند. در واقع خوذ همان خود و کلاه خود است.

وجع سپرز: درد طحال را گویند.
وجع: درد. (تکملة الاصناف، ج1، ص754)
ورم کلیه: برآمدن و آماسیدن کلیه
هزال: لاغر گردیدن (منتهی الارب)
یبس فم: خشکی دهان

یرقان: بیماری وابسته به رخنه زرداب در خون که در آن پوست و پرده سفید چشم زرد فام می‌شود. نام یرقان از پرنده‌ای زرگون (طلایی رنگ) اشتقاق یافته است که در شدت گرما پدید می‌آید و بیشتر در گورستان‌ها و خرابه‌ها منزل می‌کند. (بستان الاطبّاء، مجموعه متون و مقالات در تاریخ و اخلاق پزشکی در اسلام و ایران، ص109)


برچسب ها: لغت نامه کتاب رساله افیونی ، لغت نامه ، کتاب رساله افیونی ، رساله افیونی ، اصطلاحات پزشکی و بیماری‌ها ، ترکیبات و اصطلاحات دشوار ،




 
آپلود عکس


script language=